X
تبلیغات
رایتل

دنیای کوچک ما...

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 03:46

دنیایی که توش زندگی می کنیم گاهی وقتا از دید گاه آدم خیلی بزرگه اما گاهی خیلی کوچیک میشه و جالب،

چند اتفاق جالب توی سفر به مکه اوفتاد که براتون تعریف می کنم...


1-به خاطر قانون کشور عربستان که زن زیر 45 سال بدون یک مرد محرم اجازه ورود به کشورشون رو نداره ، معاون کاروان ما آقای آجرلو رو در  ویزای من دایی بنده معرفی کرده بودند ، آقای آجر لو در این سفر مادر و پدر پیرش رو هم همراهش آورده بود که متاسفانه پدر از بیماری دیابت رنج میکشید ، و اصلا بیرون از هتل نمیومد یک روز که با مادر آقای آجرلو برای خرید به یک فروشگاه رفته بودیم توی حرفهاش فهمیدیم که ساکن محله سی متری جی تهران هستند یعنی درست محله بابابزرگم اینها و بعد از کلی تفحص کاشف به عمل اومد که آقای آجرلو با یکی از شوهر عمه هام دوست اند...

2-توی کاروان ما یه خانم وآقای جوانی بودند که یه پسر بچه 11،12 ساله داشتند به نام محمد رضا که فوق العاده مهربون و مودب بود ما توی طول سفر خیلی با هم صمیمی شدیم و خلاصه ازشون پرسیدیم ساکن کجا هستند و گفتند : شهرک ... ؟////////////

ما هم پرسیدیم :آقای  باقر لو رو میشانسید ، جواب مثبت بود ،همسفر ما آقای باقر لو رو میشناخت ...


3- برای محرم شدن به مسجد شجره رفتیم خانم مبلغ که لبیک رو می گفت ،شدیدا به چشمم |آشنا اومد به مامان گفتم : مامان نگاهش کرد و گفت: دختر آقای میر هاشمی دوست بابامه ...


4- عزیزانی که به سفر حج رفتن میدونن که روحانیون کاروان اصرار دارند که همه برای خوندن حمد وسوره و اصلاح غلط های احتمالی پیششون برن ما هم رفتیم توی صحبت ها فهمیدیم که آقای صادقی امام جمعه مسجد قدس شهرک غرب هستند و آقای چیز برادر همسر بنده رو به خوبی میشناختند ...

تو هوای گرم و بی مهر عربستان ، تو غربت  بقیع ، تو حس دو گانه آیا اصلا اومدن درست بود یا نه؟ این نشونه ها بهم یه حس شادی وصف نشدنی میداد... دو واقعا اونجا با شنیدن اسم شوهر عمه ام و آقای باقر لو و دیدن دختر آقای میرهاشمی و حتی شنیدن اسم آقای چیز  ، فهمیدم دنیایی که توشیم خبلی کوچیک تر از اونیه که فکر میکنیم ...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo