X
تبلیغات
رایتل

فروشگاه کتاب2

سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:24

دوستان عزیزم چند وقتی است که شخصی با اسامی جعلی از جمله کیامهر باستانی در بلاگستان در حال تاخت و تاز است و از انجائیکه ما از گذشته این شخص مستنداتی داشتیم بر خود لازم دیدیم که شما عزیزان را هم بی بهره نگذاشته و به شفاف سازی بپردازیم ...


القصه داستان بر میگرده به زمانی که بنده حقیر 7   ساله بودم و هنوز با ضرب و تقسیم و ریاضیات آشنا نبودم و آبجی مریم ما هم 9 ساله بود و فرد مذکور 11 ساله ...


از انجائیکه پدر بزرگوارمان جز تعلیم و تربیت راه دیگر نمی شناخت  و حقوق ناچیز معلمی را خرج خرید کتاب میکرد   و لاغیر...ما هم بر آن شدیم تا با اموال موجود در منزل که کتاب بود در هر قسم و شکل بازی برای خودمان  ابداع کنیم ...


بازی به این منوال بود که ما تعداد 60 کتاب رو به طور کاملا اتفاقی از قفسه کتاب انتخاب می کردیم و بین خودمان تقسیم میکردیم و هرکس صاحب 20 جلد کتاب میشد که در واقع برنده واقعی بازی باید کسی میشد که ابتدای به ساکن مبلغ کتابهایی که درقرعه کشی به دستش رسیده بیشتر از دونفر دیگر است ...و مبلغ 500 ریال پول هم به هرکسی به عنوان سرمایه داده میشد این پول ها به ابعاد اسکناس های 20 تومانی آن زمان با خط کش کشیده میشد و با خط بابک به صورت 1 ریالی ، 2 ریالی ،5 ریالی و 10 ریالی ،20 ریالی و 50 ریالی به هرکس داده میشد  و بازی با انتخاب محل فروش کتابها شروع میشد بابک اتاق خودش رو به عنوان فروشگاه انتخاب میکرد و کتابها رو در طبقه پایین کتابخونه اتاقش می چید مریم اتاق مشترک ما رو انتخاب می کرد و کتاب هاش رو پشت پنجره روی تاقچه بلند اتاقمون می چید من هم زیر میز پینگ پنگ رو به عنوان فروشگاه خودم انتخاب می کردم بازی هر روز ساعت 11 ظهر شروع میشد و 4 ،5 بعداز ظهر تموم میشد ودر این مدت زمان من و مریم و بابک چندین بار به عنوان مشتری به فروشگاههای هم سر می زدیم و از هم کتاب خریداری میکردیم و اگر بازی درست پیش میرفت در آخر باید یا کتاب بیشتر داشتیم یا پول بیشتر اما نمیدونم چه جوری بود که هر روز هم بیشتر پولها هم همه کتاب ها دست بابک میموند و اون تا فردا به عنوان برنده بازی بر ما فرمانروایی میکرد چند روزی که از شروع بازی گذشته بود من و مریم به روند بازی مشکوک شدیم وقتی از بابک سئوال میپرسیدیم به ما میگفت:آخه من از شما دونفر خوش شانس ترم ،با ریز شدن روی کارها و رفتارهای بابک بالاخره  پی به راز های بزرگی بردیم .

1-بابک ظهرها که ما برای ناهار میرفتیم دخل ما رو می زد و حتی گاهی از ما کتاب هم میدزدید .

2-چون اسکناس ها با خط بابک بود اون مبلغ اسکناس ها رو از 1 ریالی به 10 ریالی ،از 2 ریالی به 20 ریالی و....تبدیل میکرد...


دوستان عزیزم این داستان رو تعریف کردم اما قضاوت رو به عهده خوانندگان عزیز می گذارم

آیا به نظر شما اگه یه خواهر مارک یه ماشین رو به خاطر دل داداشش بکنه بدتر یا یه داداش دخل کتابفروشی آبجی هاش رو بزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo