X
تبلیغات
رایتل

خداحافظ بابابزرگ...

پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:11

بابابزرگی رفتی ... 

 

چون جسمت از این دنیا خسته شده بود دیروز برای آخرین بار دیدمت اتاق همان اتاق بود ، 

موزائیک های حیاط هم همانها بودن  ،حتی پتویی که روت کشیده بودی هم از اون پتوهای قدیمی بود که من تو بچگیم هزار بار برای شکلهای روش داستان ساخته بودم و خوابیده بودم ، ،اما بابابزرگی تو اون بابابزرگ قدیم نبودی ،نفس هات به شماره اوفتاده بود از جات به خاطره من و علی آقا که خیلی دوستش داشتی و میگفتی علی آقا بابای منه حتی بلند نشدی ... 

بابابزرگم من گریه میکنم اما نه برای تو چون میدونم دلتنگ سید محترم بودی و این یکسال هم سخت تحمل کردی برای خودم گریه میکنم که تمام سالهای تحویل باقی از عمرم رو بدون دیدنت تحویل میکنم . 

گریه میکنم اما نه برای تو چون میدونم الان داری با آرامش برامون دست تکون میدی واسه تمام  کوچه های تنگ و صدای هواپیماهایی که من ویاد خونه سی متری جی و مامان بزرگ و بابابزرگ می اندازه ... 

بابابزرگم گریه میکنم چون اونقدر نوه خوبی نبودم که تو زنده بودنت واست کاری کنم و...  

اما مطمئن باش وقتی رادین بزرگ بشه بهش میگم من یه بابابزرگ داشتم که شاید مثل باباحشمت که تو رو استخر میبره و واست اسباب بازی میخره واسم اسباب بازی نخرید اما یه دستهای زحمت کش و زبری داشت که وقتی با عشق روی صورتم میکشید زبریش نوازشم میکرد ...من به رادین میگم بابابزرگم مهربون بود و زحمت کش و ... میگم یه روز شهریور در حالی که هنوز همه نوه ها و بچه هاش عاشقش بودن از بینشون رفت ... 

 

 

 خداحافظ بابابزرگم....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo