X
تبلیغات
رایتل

ماجرا های ما و آقای چیز

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:08

نمی دونم چه جوریه که گاهی اوقات که من از آقای چیز ناراحتم هی پشت سر هم  اتفاقاتی میوفته که من بیشتر و بیشتر ازش دلگیر میشم  نذارید به حساب خاله زنک بازیم من ماجرا رو تعریف می کنم شما قضاوت کنید ...... 

ساعت ۹ شب آقای جیم نیم ساعتی هست که  از سر کار اومده ٬صدای زنگ  تلفن آقای چیز پشت خط سلام  ٬خوبید ؟چند روزی هست نیومدید اینجا ٬من هم مثل همیشه کلی تعارف تیکه پاره می کنم و گوشیو میدم آقای جیم .....  

آقای چیز به آقای جیم :پاشید بیایید اینجا  

آقای جیم به آقای چیز :دیر وقته تاراه بیوفتیم بیاییم  شده ساعت یازده  

آقای چیز به آقای جیم : نمیایید رادین رو با آژانس بفرستید دلمون واسه بچمون تنگه    

آقای جیم به آقای چیز : چشم میاییم   

هنوز من دارم با تعجب به آقای جیم نگاه می کنم  که می گه خوب دلشون تنگ شده  منم  

می گم یسسسسسسسسسسسسس  

دو دقیقه بعد صدای زنگ تلفن   

من :الو  

خانم چیز : الو  

من : سلام   

خانم چیز :سلام  

خانم چیز : نرگس جان اون ماشین بزرگ بزرگ رادین هست از دوبی خریدید ٬گذاشتی تو ویترین اتاق رادین لطفا با خودت بیار آخه آقای چاق ( پسر ۱۱ ساله آقای چیز) می خواد فردا ببرتش مدرسه  

 من: چشم اما مگه آقای چاق یه دونه مثل همون ماشین نداره ؟ 

خانم چیز : چرا داشت دادم به خواهر زاده ام  حالا این لج کرده می گه گفتن فردا میتونینید با خودتون هر چی خواستید بیارید ٬الا و بلا می گه ماشین رادین رو می خواهم ٬منم گفتم :شما که دارید میایید اونم با خودتون بیاریددددد  

 من : چشم  

  

من به آقای جیم  : نمردیم و معنی دلتنگی رو هم فهمیدیم  .

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo