X
تبلیغات
رایتل

من تنها زنی هستم که...

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:33

صدای چرخیدن کلید در قفل  می یاد و در با صدای خشک و خشنی باز میشه ٬سایه  ی مردی که نه چاقه نه لاغر نه خیلی کوتاه قد نه خیلی بلند قد دیده میشه ٬زن از توی آشپزخونه خودشو به نزدیک در می رسونه  ٬  بی اختیار فریاد میزنه :اینهمه گل ٬آخه چرااااااا؟؟؟؟؟؟ مرد در حالی که خستگی و ناامیدی دو عنصر اصلی چهره ا ش شده و هاله ای از اندوه پهنای صورتش رو گرفته سری به علامت تاسف تکون میده  و می گه نمیدونم ؟؟؟ 

زن در حالیکه داره بدون اینکه همسرش بفهمه اشکای چشماشو قبل از تولد قربونی زبری گوشه ء روسریش میکنه میگه : میدونی الان داشتم به چی فکر می کردم ٬ فکر کنم من تنها زنی هستم که وقتی شوهرم با یک بغل پر از گل می یاد خونه ناراحت میشم نه؟؟؟ و بلند اما تلخ می خنده ... و در حالیکه یک سینی با دو تالیوان چای تو دستشه ٬ به شوهرش میگه:فکر نکنم همش خراب شه - فردا صبح زود سلفون همه ی سالم اشو عوض می کنم  نگران نباش.... 

 

سکوت ٬سکوت و سکوت...  

 زن :اصلا می دونی چیه فردا چهار راهتو عوض کن هان؟؟ 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo