دیر اما با دست پر...

سلام

شرمنده که دیر اومدم اما با دست پر اومدم

 تک تک عزیزانم رو اونجا دعا کردم و واسه همتون آرامش و عاقبت به خیری از خدا خواستم ،

 گفتن از این سفر سخت و طولانیه اما اینقدر بهتون بگم که اگه روضه رضوان مسجد النبی در مدینه نبود این مدینه منوره به هیچ نمی ارزید ... در مدینه ما جز توهین به ایرانیانها و رفتار بد هیچ ندیدیم ، به خاطر اختلافات سیاسی ایران و عربستان و ماجرای گردن زدن ایرانیان به خاطر داشتن مواد مخدر جو نسبت به زائران ایرانی به شدت متشنج بود ، کسانی که به حج رفتن میدونن که رفتن به بقیع برای خانمها ممنوع است اما یک قسمتی هست که از پشت نرده میشود بقیع را دید اما حتی دیدن بقیع از پشت نرده ها هم برای زائرین زن ایرانی ممنوع بود ،بنا به حدیثی خواندن نماز در مسجد قبا برابر با یک حج است اما یک روز که ما را به مسجد قبا بردند اعلام کردند امروز ورود زائرین ایرانی به مسجد ممنوع است ، ما در مدینه جز ایرانی ممنوع است هیچ ندیدیم و نشنیدم که ان شا الله مفصلا  در پست های بعد تعریف خواهم کرد ...

اما مکه و مسجد الحرام حسی است تکرار نشدنی آرامشیست بی وسعت و و طواف خانه خدا  لذتیست وصف ناشدنی ، همه در خانه خدا یکی هستند سیاه پوست و سفید پوست ،دارا و ندار ، عرب و عجم ، کودک و پیر ، زن و مرد...همه بنده او یند دیگر هیچچچچچچچچچچچچچ...

القصه  روبروی گنبد سبز رنگ رسول اکرم ، در روضه رضوان ، در مسجد الحرام ... تک تکتان را یاد کردم و از خدا خواستم رو سیاه و شرمنده دوستانم نشوم ...



برای دوستان مجازیم آرزوهای واقعی دارم

سلام دارم میرم ٬ یه حس قشنگی دارم ٬ حس آرامش توام با نیاز ٬احساس میکنم اونجا به خدا نزدیکترم ٬ میگم اونجا صدام رو بیشتر میشنوه ٬احساس میکنم دنیا دنیا اگه با خودم خواهش و نیاز و آرزو ببرم دنیا دنیا آرامش و اجابت نصیبم میشه ٬ می خواهم با خودم یه کوله بار از دعا و آرزو ببرم می خواهم تک تک دوستان مجازیم رو اونجا واقعی یاد و دعا کنم واسه زوج های بلاگستان  

بابک و مهربان  

محسن و مریم  

محبوب و وحید 

امیدو پروانه  

کوروش و هلیا 

عادل و میثا 

و آرش پیرزاد و همسر گرامیش  

....آرزوی سلامتی و سعادت کنم ... 

واسه دل آرام عزیزم و مامان سمیراش از خدا بهترینها رو بخواهم ... 

واسه سارا( تاک لرزان)آرزو کنم تحولات جدید خوب باشه و چرخ خونه جدید بچرخه واسش... 

آرزو کنم دفتر بیمه نینای گلم رونق بگیره ... 

برای رهای عزیزم آرزو کنم آروم آروم باشه و واقعا آرامش سایه بر زندگیش بکشه ... 

دوست دارم واسه (جان جان )پری ( دختری که قولهایش را نمیخورد ) آرزو کنم تو دفاعیه موفق بشه ... 

دعا کنم دل گرفته منیژه جونم باز بشه و سکوت رو بشکنه ... 

دل میخواهد اونجا که رسیدم از ته دلم واسه خانم زائر عزیزم و بچه هاش سلامتی بخواهم ... 

میخواهم از خدا بخواهم که زود زود مشکلات سحر دی زاد عزیزم حل بشه و خدا به داشته اش برکت  روز افزون بده که دیگه صحبتی از قسط نکنه ... 

دلم میخواهد آرزو کنم زهرا کوچولو زیر سایه مامان احسانه و باباش همیشه سر بلند باشه ... 

دلم میخواهد از خدا بخواهم نی نی امی جونم سالم و سلامت به دنیا بیاید... 

دلم میخواهد دعا کنم سربازی احسان به خوبی تموم شه و دیگه اینهم چیزهای ناامید کننده و طناب داری تو وبلاگش ننویسه ...  

 دلم میخواهد واسه هاله گلم بهترین ها رو آرزو کنم ... 

دلم میخواهد از خدا بخواهم صدای جزیره نازنینم رو بشنوه ...

 دلم میخواهد دعا کنم ان  شا الله همسر  نیره سلامت از سر بازی برگرده و نیره جون برگرده سر زندگیش و از اینترنت ذغالی راحت بشه و هر روز آپ کنه ... 

دلم میخواهد واسه آرامش مریم شیرزاد عزیزم از ته دلم دعا کنم ... 

دلم میخواهد دعا کنم چشمهای فرشته دیگه نپره و درس هاش هم خوب بخونه تا تلنبار نشه و دیگه الکی هم غصه نخوره ...  

دلم میخواهد برای آقای خونه ( من و گلدونه خانم )آرزوی آرامش کنم و شفای امیرحسین کوچولو رو از خدا بخواهم ... 

 دلم میخواهد واسه شادی روح شیرزاد عزیزم اونجا به نیتش نماز بخونم ...

دلم میخواهد خدا رو یواشکی صدا کنم و بهش بگم هوای تیراژه جونم رو خیلی داشته باش ... 

دلم میخواهد از خدا بخواهم آذر عزیزم از زندگی کردن لاک پشتی در بیاد... 

دوست دارم آرزو کنم الی زودتر کارهاش رو سر و سامون بده و اونقدر تو کار غرق نشه که زندگی کردن فراموشش بشه ... 

دوست دارم واسه زهرا (ش)٬ مامانگار،صالی عزیزم ٬شمسی خانم مهربون ٬خانمی گلم ٬محمد مهدی عزیز٬مریم (خدا برایم کافیست )سمیرا (دل نوشته های یک دانشجو)نفس(پرنسس)٬فرزانه (بلور دریا )رها (سایه سار مهربانی )٬پرچانه (حرف های صد من یه غاز)٬اردیبهشتی عزیزم (life)،موج عزیزم (روزگار مو و یاس و پونه ،)چپ دست عزیزم ،م.ح.م.د ،سایلنت (نوشته های یک نو عروس )٬و بازیگوش ( ورجه ورجه های ذهنم )بهترین ها رو همراه با سلامتی و عاقبت بخیری از خدا بخواهم ....   

خدای دارم با دنیا دنیا آرزو میایم ، دست خال برم نگردونی !!!!!!!! 

 

پی نوشت : میخواستن از خدا بخواهم نگذاره این همه استعداد آرش میرزا در امر ترجمه هدر بره و سریع در یه دارالترجمه بزرگ مشغول به کار بشه گفتم : دیگه این که دعا نمیخواهد ٬این استعداد مطمئنا زمین نمیمونه و به زودی زود چه من دعا کنم ٬چه نه ٬شکوفا میشه ... 

 

حلال کنید ...

سلام  

دوستان خوب و مهربونی که قدم به چشمهای من می ذارید و اینجا رو میخونید ٬ 

 تقریبا ۶ سال پیش  یه شب که از سر کار اومدم ٬ مثل همیشه شام خوردم و خواستم برم تو اتاقم بخوابم که شنیدم توی اخبار اعلام کرد که فردا آخرین مهلت ثبت نام حج عمره می باشد صدای مامان ناهید رو شنیدم ٬که به بابام گفت : نمی خوای ثبت نام کنی بریم ؟  

بابا گفت : ناهید جان یکبار رفتیم دیگه عزیزم کافیه ... 

یهو دلم واسه مامانم سوخت گفتم :من که تا حالا واسش کاری نکردم ٬حالا الان  هم شرایط مالیش رو دارم ٬هم میبینم مامان  دلش میخواهد ٬برم ثبت نام  کنم هم ۱۰٬۱۵ روز با بابا میرم سفر ،من هم که مجرد و.... (آقای جیم اینجا رو نخون )

القصه  

فردا صبح زود از خونه زدم بیرون ، قبل از رفتن به سر کار رفتم ،بانک و دو تا فیش واسه حج عمره برای مامان و بابا ثبت نام کردم  ٬  شب اومدم ، خونه فیش  مامان رو دادم مامان واقعا خوشحال شد گریه کرد و گفت :نرگس واقعا هدیه خوبی بود...٬ فیش بابا رو دادم اما بابا از گرفتن فیش خیلی خوشحال نشد ،فقط اشک تو چشمهاش جمع شد و گفت : باورم نمیشه دختر کوچولوی من انقدر بزرگ شده که می خواهد باباش رو بفرسته مکه ... وای که چه حس خوبی داشت خوشحال کردنشون ... 

 خلاصه از اونجایی که ما خیلی تو قرعه کشی و اینجور حرفها خوش شانسیم امسال تازه  نوبت حج عمره رسید که بابا گفت : ای قوم به حج رفته کجائید کجائید  

                                           معبود همین جاست بیائید بیائید  

 و گفت : خوبه  که نرگس جان خودت  با مامان بری  ٬ من هم  از پیشنهادش بدم نیومد و گفتم : اگه قبول نکنم حتما مهربان یا مریم رو هوا قبول میکنن و میرن ... پس با این اوصاف  

 

 با اجازه دوستان پنج شنبه آینده به اتفاق مامان ناهید جان و آقا رادین عازم خانه خدا هستیم ٬ و از تمام دوستان طلب بخشش و حلالیت داریم .  

                                                التماس دعا

بنده هات رو دور زد سریع دورش زدی؟؟؟؟؟؟

وارد بانک می شم  دکمه دستگاه را فشار می دهم شماره ۲۸۱  از دستگاه بیرون می آید دوباره از بانک خارج میشم ٬ توی صف عابر بانک می ایستم ٬نوبتم میشه ٬کارت اول رو می ذارم مبلغ مورد نظرم رو به حساب کارت دیگم انتقال میدم ٬کارت رو در میارم  می خواهم که کارت دوم رو بزارم آقایی که پشت سرم ایستاده اعتراض می کنه و میگه :خانم اینهمه آدم ایستادن شما باید دوباره تو صف بیاستید ٬عذر خواهی می کنم میرم انتهای صف کلا دو نفر جلوی منند از رفتار خودم خجالت می کشم و پیش خودم فکر می کنم از بس  که این چند سال در گیر نگهداری از رادینم حتی این رو هم نمی دونم که هر کس باید یک بار از کارتش استفاده کنه ٬به آقایی که اعتراض کرده بود نگاه می کنم کارت اول رو می ذاره ٬ کارت دوم ٬ کارت سوم و بالاخره خانم بعدی صداش در میاد آقا میاد انتهای صف ٬ خانم جلویی از من میپرسه :ببخشید ٬میشه پول رو از حساب  عابرم به جاری طلایی بفرستم ٬ قبل از من آقا دوباره جواب میده  ٬که نه خانم و در حین صحبت از من میاد جلو تر به خانمه میگه بازم برو داخل بپرس اما نمیشه  ٬خانم میره داخل آقا با پوز خند کارت رو داخل دستگاه میکنه بهش میگم جناب نوبت من بود میگه نه خانم من به جای این خانم که رفت داخل دارم استفاده میکنم ٬از  حالتش و اینکه فکر میکنه زرنگه خندم میگیره  ٬خانم از بانک میاد بیرون و میگه میشد  و بعد از آقا کارش رو انجام میده نوبت من میشه کارم رو انجام  میدم وارد بانک میشم ٬ شماره ۲۷۱ رو میخونه مرد بلند میشه میره سمت باجه  بعد صدای مرد بلند میشه از لابلای حرفاش میفهمم که شماره اش ۲۷۱ بوده اما گم شده اما متصدی بانک قبول نمیکنه ٬ دوباره کنار من میشینه مجدد از دستگاه شماره گرفته شمارش ۳۳۶  خندم میگیره به خدا میگم :خدا جونم  بنده هات رو دور زد سریع دورش زدی٬ به خدا میگم: چجوری اینقدر بزرگی آخه قربونت برم من با داشتن یه بچه به یه عالم از کارام نمی رسم٬و از خیلی چیزها غافل میشم ٬ اون وقت تو این دنیا با این عظمت رو میگردونی  و باز هم حواست به همه جاش هست٬ هوا همه بندهات رو داری ٬ حال بعضیاشون رو میگیری ٬ صدای همشون رو میشنوی و  ... 

 

 

بی مرز٬بی شک و با تمام وجود

نمی دونم از کی و کجا عاشقت شدم یا اصلا من با این عشق متولد شدم آخه اصلا من  

روزی رو که این حس تو وجودم نبوده باشه به یاد ندارم ٬ یادم میاد وقتی خیلی کوچیکتر  

بودم واسه اومدنت ثانیه شماری  میکردم  و آنقدر تو حال و هوات  غرق بودم که  نزدیک  

به ساعات اومدنت  سر از پا نمیشناختم ٬تو عالم  بچگی  وقتی صدای ماشینت از  سر  

کوچه میومد می دویدم  آنقدر تند و بی پروا که انگار تشنه ای در جستجوی آبم  و در رو  

باز می کردم می رسدی در آغوشم می کشیدی گرم با تمام وجود ٬مثل همیشه محکم  

و مهربون ... 

 اینهمه رو گفتم که بگم:بابایی جونم بوی اردیبهشت میاد ٬ اردیبهشت یعنی  بوی روز  

معلم یعنی  بوی تو ٬ بوی صدای گرفتت وقتی خسته از مدرسه میومدی ٬ یعنی بوی  

دستای قوی و مردونت  وقتی  گچی میشد ٬ یعنی بوی  همه اون روزایی که  من به  

داشتن  بابایی مثل تو افتخار کردم   ٬ یعنی بابا جونم  بی مرز ٬ بی شک  و با  تمام  

وجودم عاشقتم (بابایی روزت مبارک)